سفارش تبلیغ
صبا ویژن

dARk ARt

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 33

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 33

 

 

نه‏ه‏ه‏ه‏ه‏ه‏ه‏ه‏ه‏ه‏ه‏ه‏ه‏‏ه!
هری حس کرد این فریاد از گلوی خودش برخاسته ولی وقتی آقای ویزلی را دید که به سمت ولدمورت می دوید و طلسم می فرستاد ، همه چیز را فهمید. دیر عکس العمل نشان داد و آقای ویزلی توانست با مرگ خودش نزدیک تر شود! او از انواع طلسمها( از جمله طلسمهای نابخشودنی ) استفاده می کرد. دو ، سه نفری از مرگخوارها را هم زده بود. اما هدفش ولدمورت بود که به راحتی تمام طلسمها را دفع می کرد.

 

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 32

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 32

جوان تر ها به اطراف می دویدند تا جایی برای پناه گرفتن پیدا کنند. گویا طوفان در راه بود. کسانی مانند مودی و مکگوناگال که تجربه بیشتری داشتند اصلا هول نشدند و سر جایشان ایستادند ، تا دستورات رئیس محفل ققنوس را بشنوند. هری جلو تر رفت و داد زد:
صبر کنید! بیاید اینجا! نباید بترسید.همه جمع بشید اینجا.باید آماده باشیم.
همه کسانی که داشتند به اطراف میرفتند ، با تعجب به هری خیره شدند اما کم کم همه دورش حلقه زدند.
لوپین که هنوز کنار هری راه می رفت ، در گوشش گفت:
حالا باید نقشه ات رو بگی.
هری برگشت و با تعجب گفت:
کدوم نقشه؟ من که نقشه ای نکشیده بودم.
لوپین با خونسردی تمام گفت:
پس الان بکش!

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی فصل 31

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی فصل 31

هری باورش نمی شد. شاید بلاتریکس مرگخوار بود و خیلی هم خشن اما هری فکر نمی کرد که بتواند نزدیکترین فرد به خودش را بکشد. قضیه سیریوس فرق میکرد چون او چندان رابطه خوبی با بلاتریکس نداشت ولی نارسیسا....!
باید کاری میکرد. نگاهی به تانکس و بقیه انداخت. آنها هم دست کمی از او نداشتند. از فرصت استفاده کرد و سریع بلند شد. بلاتریکس کمی هول شده بود ولی سریع به خودش آمد.
هری بر خلاف میل باطنی که داشت ، نمیتوانست او را بکشد:
دیمینتو میبور.

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 30

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 30

وقتی چشمانش را باز کرد ، خودش را در کنار خانواده ویزلی و جلوی دروازه های بانک گرینگوتز یافت. البته چند اورور نیز برای مراقبت از آقای ویزلی آمده بودند که همه ردا های سیاه یکدستی پوشیده بودند. خانم ویزلی جلوتر از همه راه افتاد و گفت:
از این طرف.
آنها به طرف دری میرفتند که آنقدر کوچک بود که هری تا به حال آن را ندیده بود. در به ساختمان خیلی کوچکی تعلق داشت که به بانک چسبیده بود. شاید ساختمان در برابر بانک گرینگوتز ریز به نظر میرسید ولی در کل به اندازه نصف بارو بود.

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی فصل - 29

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی فصل - 29

بر خلاف انتظارش در اتاق دامبلدور بود. رو به رویش فاوکس در تاریکی نشسته بود. صدای دامبلدور که از پشت سرش می آمد باعث شد هری برگردد و به او که مستقیما به هری زل زده بود نگاه کند. دامبلدور پشت میزش نشته بود:
سلام هری.
این خاطره رو برای این ساختم که بقیه خاطرات رو بهت معرفی کنم.
هری روی صندلی نشست ولی دامبلدور همچنان با نگاهش او را دنبال میکرد.
دامبلدور ادامه داد:
خاطراتی که برات گذاشتم بیشتر جنبه سرگرمی دارن. فکر کردم از اینا خوشت میاد. گاهی وقتها تفریح خیلی خوبه. اکثر خاطرات در مورد جوانی و نوجوانی منه ولی آخری که از همه جالب تره رو باید خودت ببینی. وقتی خاطره ای تمام بشه خود به خود از اون خارج میشی. بیشتر از این منتظرت نمی ذارم. برو بچگی منو ببین. راستی من تا به حال کسی رو از دوران کودکی و جوانی خودم با خبر نکردم. وقتی ببینی خیی تعجب میکنی.

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 28

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 28

هری خودش نمیدانست که چرا این کار را کرده شاید در وجودش میل به ازدواج سریعتر با جینی داشت ولی از طرفی میدانست که هم سن آن دو برای این مسائل پایین است و از طرف دیگر دنیایی که ولدمورت در حال بنا کردن آن بود محل امن و مناسبی برای نه آنها و نه هیچ کس دیگر بود.
البته با توجه به زندگی که هری داشت و اینکه خیلی سریع بزرگ شده بود ، شاید از افراد بالغ هم بیشتر میدانست اما جلوگیری از دستیابی ولدمورت به اهدافش ، وظیفه او بود و تا وقتی این کار را نکرده بود نمی توانست زندگی عادی داشته باشد. آن شب با این افکار هری به خواب عمیقی فرو رفت و تا صبح کابوس وحشتناکی دید.

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 27

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 27

صبح روز بعد هری با روحیه بهتری بیدار شد. صدای فاوکس و هدویگ که دیشب توسط خانم ویزلی به آن اتاق انتقال دادا شده بود ، در اتاق می پیچید. هری بلند شد و به سمت آنها لبخندی زد و گفت:
هی چه خبرتونه؟
هدویگ هویی از شادی کشید و فاوکس کاملا ساکت شد. هری پایین رفت و وقتی نگاه عجیب خانم ویزلی را دید باز هم خندید. رون و هرمیون هم همراه با جینی دیشب به گریمولد آمده بودند. رون پرسید:
سلام هری....اهه... تو چت شده؟ شنیدیم دیشب خیلی ناراحت بودی اما حالا...
هری در حالی که هنوز لبخندی روی لبش بود گفت:
خب من دوست دارم همونطور که دامبلدور میخواد باشم. خودش اینو خواسته. یه نامه برام گذاشته بود....

 

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 26

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 26

دامبلدور روی زمین افتاده بود و هری نمیدانست چه کاری باید انجام دهد. کم کم خودش را بازیافت. دامبلدور داشت چیزی زا آرام زمزمه می کرد. هری سرش را نزدیک برد. دامبلدور با صدای ضعیفی گفت: لازم نیست سعی... کنی منو نجات... بدی. هیچ راه فراری نیست...
هری در حالی که قطرات اشک را روی گونه اش حس میکرد گفت:
چرا؟ چرا بهش اعتماد کردی؟ من که بهت گفته بودم.

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 24

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 24

فردای آن روز هری در حالی که همه خبرنگاران پشت سرش راه می افتادند. به وزارت رفت و یکراست به سمت سالن کنفرانس حرکت کرد ( مد آی مودی او را هدایت می کرد).
چند تن از بزرگان و کله گنده ها دور میزی نقره ای نشسته بودند. از سقف بیش از پنجاه لوستر بزرگ آویزان بود. حدود پنج خبرنگار هم وارد اتاق شدند و از افتخار به خود می بالیدند. در بین افراد دور میز هری چند نفر از جمله کورنلیوس فاج ، دولوروس آمبریج ، پرسی ویزلی و دالویش( محافظ شخص وزیر که اسکریم ژور معمولا از او استفاده نمی کرد) را شناخت. از بعضی نگاهها به راحتی میتوانست بفهمد که ، از اینکه پسری هفده ساله برای آن ها صحبت میکرد ناراحت شده بودند. بالاخره هری نگاهی به کل جمعیت کرد و گفت: آقایون و خانم ها خوش آمدید. ابتدا به همه مرگ وزیر جادگری رو تسلیت میگم. از اونجایی که همه میدونید ما برای چی اینجا جمع شدیم مستقیما میرم سر بحث اصلی...
دولوروس امبریج با لحن بدی حرف هری را قطع کرد و گفت: و من که نمیدونم چی؟

ادامه داستان...