سفارش تبلیغ
صبا ویژن

dARk ARt

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 25

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 25

با اینکه صبح بود ولی هنوز هوا تاریک بود.تقریبا تمام اعضای محفل در گریمولد جمع شده بودند. مکگوناگال با نگرانی پرسید: آلبوس نمیشه یکی از ما هم با شما بیاد؟ آخه کجا می خواید برید؟
دامبلدور گفت: نه. متأسفم ولی این فقط بین من و هریه. جایی که می خوایم بریم هم باید بین خودمون باشه.
چیزی که برای هری عجیب بود این بود که دامبلدور لحنی پدرانه داشت و گویا داشت چیزی را از دست می داد. هری در اتاق با رون و هرمیون و جینی مانده بود. رون گفت: اگه وقت کردید حتما به کنار رود نیلی هم برید ما که رفتیم خیلی قشنگ بود.
هرمیون گفت: رونالد! احمق نباش! اونا که برای تفریح نمی رن.

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 23

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 23

دامبلدور آغاز کرد: سالها پیش قبل از اینکه تو به دنیا بیای یا حتی لرد ولدمورتی وجود داشته باشه وقتی پدر و مادرت در هاگوارتز تحصیل می کردن ، پسر بلوند مرموزی در گروه اسلیترین بود که الان یکی از بهترین مرگخواران ولدمورته. این پسر همیشه با پدر تو سر ناسازگاری داشت همون طور که پسرش دراکو با تو داشت. لوسیوس مالفوی از پسرش نامردتر بود ، اون هیچ وقت درست رفتار نمی کرد و همیشه از پشت خنجر می زد. برای همین بود که همیشه یواشکی برای پدرت دردسر درست می کرد. در عوض پدر تو همه چیز رو از چشم سوروس می دید. مالفوی وقتی درسش رو تموم کرد مستقیما به ولدمورت پیوست.

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 22

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 22

مدت کوتاهی به همین منوال گذشت. عاقبت هری به آرامی گفت: متأسفم نمی خواستم فضولی کنم.
و سپس منتظر تأثیر حرفش در حالت دامبلدور شد. دامبلدور گفت: میدونم که خیلی کنجکاوی ولی این باعث نمیشه به اموال و خاطرات خصوصی من تجاوز کنی. در این مورد می بخشمت هری چون به هر حال ، دیر یا زود تو باید از این مسأله اطلاع پیدا می کردی.
بار دیگر اشک در چشمان دامبلدور جمع گشت: سوروس خودش اینطور خواست. فکر کنم خودت همه چیزو فهمیده باشی.
هری که کمی خیالش راحت شده بود گفت: فقط منظور پرفسور اسنیپ رو از کلمه همسرم نفهمیدم.

 

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 21

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 21

وقتی هری از خواب بیدار شد احساس سنگینی و خستگی بی اندازه ای می کرد. ساعت حدود دوازده نیمه شب بود. دامبلدور از درون نقطه تاریکی از اتاق به سمت او آمد و گفت: خب حالا دیگه قدرت ذهنی و تمرکز بالای خواهی داشت.
حرف های دامبلدور با وجود خستگی هری خیلی سریعتر از سرعت معمول در ذهن او تحلیل شدند. هری نیز خودش تعجب کرده بود. دامبلدور گفت: میدونم چه احساسی می کنی ولی طبیعیه. حالا در زندگی روزمره هم راحت هستی.
هری تازه دلیل قدرت ذهنی قوی دامبلدور را می فهمید. وقتی هری روی صندلی نشست دامبلدور ادامه داد: الان وقت مناسبی برای ادامه درس نیست باید بری به هاگوارتز واستراحت کنی. فردا هم میتونی سر کلاسها نری چون من ریموس رو میفرستم تا به جای تو درس بده. ولی بذار یه پیش زمینه ای از جادوی پیشرفته بهت بگم. برای این جادو باید طلسمی رو که میخوای انجام بدی در ذهنت مجسم کنی. در اصل طلسم اونجا ساخته میشه. سپس با تمرکز زیاد اون رو از ذهنت به دستات منتقل کنی و از اونجا بفرستیش بیرون. البته میشه طلسمو از جاهای دیگه بدن هم خارج کرد ولی راحتترین قسمت دسته.

 

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 20

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 20

هری آن روز را به همراه دامبلدور به تمرین طلسمهای مختلف پرداخت ، سرانجام دامبلدور نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به هری گفت که او استعداد بالای دارد و میتواند از آبرفورث نیز موفق تر باشد.دامبلدور گفت: هری این واقعا عجیبه که معلم های هاگوارتز به تو توجه خیلی زیادی نکردن من میتونم در تو استعداد و قدرت جادویی فراوانی ببینم. چطور حتی خودم چنین چیزی رو متوجه نشدم؟!
هری گفت: نمیدونم پرفسور.
دامبلدور گفت: ولی من یه حدسهایی می زنم فکر کنم این به نیروی عشقت ربط داره.
هری گفت: نیروی عشق؟ ها... اون قدرت مخفی رو میگید!

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 19

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 19

وقتی هری به هوش آمد و به اطرافش نگاه کرد.مکگوناگال ، جینی ، رون و هرمیون را در کنار خودش دید.مکگوناگال قبل از اینکه هری دهانش را باز کند گفت: عالی بود پرفسور پاتر باید بگم واقعا فراتر از انتظار کار کردید.
هری که تازه همه چیز یادش آمده بود گفت: اوه البته... ولی این یعنی این که من شکست خوردم؟
هرمیون در حالی که زیر چشمی به مکگوناگال نگاه می کرد گفت: آره دیگه پس چی؟... اما همونطور که پرفسور گفتن خیلی کارت عالی بود.

 

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 18

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 18

روزهای پی در پی می گذشت ولی اتفاق خاصی نیفتاده بود. تنها چیز نسبتا مهمی که قرار بود اتفاق بیفتد دوئل رون با مالفوی بود و بعد از هم به پیشنهاد مکگوناگال دوئلی بین معلم ها.
نبرد رون و مالفوی آخرین مسابقه دور ابتدایی بود و بعد از آن قرار بود برنده های این مسابقات با هم دوئل کنند.رون به محوطه خالی که برای دوئل آماده شده بود رفت. مالفوی از طرف دیگر داشت با تنفر به او نگاه می کرد.اسلاگهورن وقتی دید که هیچکدام تعظیم نمی کنند سوتش را به صدا در آورد. در یک چشم به هم زدن هر کدام به سمتی شیرجه رفتند و چند طلسم مختلف را پشت سر هم به سمت دیگری فرستادند. یکی از طلسمهای رون باعث شد دیوار سیاه شود و طلسم مالفوی باعث شد روی دیوار ترک کوچکی ایجاد شود. بعد از ده دقیقه دوئل که بیشتر شامل جاخالی دادن بود .رون یک طلسم بی صدا به سمت مالفویی که با پرندگانی که دور سرش میچرخیدند و گاهی هم نوکی به او میزدند مشغول بود (رون این طلسم را از هرمیون یاد گرفته بود) ، فرستاد و طلسم خطا نرفت مستقیما به شکم مالفوی خورد و او را از پا آویزان کرد. رون بالاخره این مسابقه را برده بود.آن شب در خوابگاه گریفیندور غوغایی بود و هری باید حسرت رفتن به آنجا را میکشید.ولی شور عجیبی در دلش بود که به خاطر دوئل فردا بین معلم های بود.

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 17

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 17

فردا صبح هری با صدای تق بلندی از خواب بیدار شد و قیافه دابی را در حالی که صبحانه کاملی در سینی برای هری حمل میکرد روی تختش دید.فورا گفت:دابی تو اینجا چیکار میکنی؟این چه وضع وارد شدن به اتاقه؟
دابی که گویا اگر هری به او فحش میداد هم ناراحت نمی شد با همان لبخند ابلهانه اش گفت:دابی برای هری پاتر صبحانه آورده الان هم سریع میره.اگه چیزی کم بود دابی براتون آماده میکنه.
وبا همان لبخندش تعظیمی کرد و غیب شد.هری بلند شد و به صبحانه اش نگاهی انداخت.واقعا کامل بود.او حاضر بود هر روز همینطور بیدار شود ولی چنین صبحانه ای داشته باشد.

 

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 15

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 15

دامبلدور گفت:از این طرف هری باید سریعتر برگردیم شاید بقیه توی درد سر افتاده باشند.هری بلند شد و پشت سر جینی از اتاق خارج شد.آنها از راهروی بلندی که عکسهای زیادی داشت رد شدند و به سمتی که آبرفورث و بقیه رفته بودند حرکت کردند.اینجا محل زندگی پاترها بود. هال بزرگی داشت،دو در که به اتاق ها می خورد و پله هایی که به طبقه بالا میرفتند نیز در اتاق بودند. دامبلدور ابتدا به سراغ اتاقها رفت.در اتاق اول که متعلق به پدر و مادر هری بود، کسی نبود.در اتاق دوم نیز همین طور تنها گهواره هری که اطرافش سیاه شده بود در آن اتاق بود.دامبلدور سراسیمه به طبقه بالا رفت.در آنجا نیز چند در بود.یکی به دستشویی می خورد.در دیگر اتاق ساکتی بود که از بقیه اتاقها بزرگتر بود.دامبلدور قاطعانه وارد اتاق شد.آبرفورث در گوشه اتاق دستهایش را بالا گرفته بود و چوبش در دستانش نبود.در این لحظه جینی و هری نیز وارد اتاق شده بودند.ناگهان صدایی از گوشه اتاق آمد همه به آن سمت برگشتند.هرمیون در حالی که رون را جلوی خودش گرفته بود و چوبش روی شقیقه او بود با نگاهی شیطانی همه را زیر نظر داشت.سپس با صدایی پوچ و خالی گفت:سلام پاتر.چطوری؟تو چطوری آلبوس پیر؟!هنوزم به نظرت من ضعیفم؟یا طلسمهام ضعیفه؟باید بدونی حالا قویتر هم شدم.درسته که امروز کمی از کارام رو خراب کردی و یکی از جاودانه سازها رو از بین بردی ولی بدون که دیگه من قدرت دو جاودانه ساز رو در بدنم دارم.آلبوس دامبلدور من روزی رو میبینم که تو به من تعظیم میکنی.
دامبلدور گفت:امکان نداره.نمیشه دو جاودانه ساز با هم در بدن یک نفر باشه.

ادامه داستان...

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 16

    نظر

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 16

وقتی هری به هاگوارتز آپارات کرد از شدت گرسنگی آرزو می کرد که پیش خانم ویزلی باشد. اما این موقع برای او که تمام روز لب به آب و غذا نزده بود چیزی در هاگوارتز پیدا نمیشد. احساس میکرد اگر فکری به حال شکمش نکند خواهد مرد.در همین حال بود که فهمید باید چه کار کند.پس بعد از چند دقیقه رو به روی دری مخفی بود که نقاشی میوه هایی روی آن بود.بعد از وارد شدن به سمت یکی از جنهای خانگی درون آشپزخانه رفت و گفت:سلام میشه یک مقدار غذا به من بدید؟
جن خانگی که از ظاهر شدن ناگهانی هری در آنجا متعجب شده بود تعظیمی کرد و به سمت اجاق رفت.هری هم شروع کرد به گشتن دنبال دابی.ولی مثل اینکه دابی آنجا نبود. در عوض وینکی را به سرعت در حال کار کردن یافت.در همین لحظه جن خانگی غذای هری را برای او آورد و تعظیمی کرد و رفت.هری غذایش را خورد اما هنوز خبری از دابی نبود.خواست از آنجا برود که در باز شد و دابی با همان ظاهر قبلی وارد شد.تنها فرقی که کرده بود این بود که خیلی غمگین تر شده بود.

 

ادامه داستان...